رفیق غایب همیشه حاضر

 

رفیق غایب همیشه حاضر…

.
.
.
بعد از ۳ هفته دوباره مشغول به کار شدیم، ۳ هفته ای که تمام نرون هایی که مسئول بردن و اوردن خاطرات بودن دهانشان رسما مورد عنایت قرار گرفته بود و دائما این سی و اندی سال را مثل کارگران معدن طلا هی الک کردند تا این سالهای رفته را ارزشمند جلوه دهند،حقیقت این است زمانی که ما نزدیک این دوست عزیزمان جناب مرگ میشویم، میرویم و یه گوشه ای و به کارهای بدمان فکر میکنیم(😉)
خیلی وقت بود که یادش نبودم،خودش هم دلخور از اینکه چرا اینقدر دیر به دیر به یادش می افتم، بین خودمان بماند که من، خیلی تا قبل از این حس خوبی بهش نداشتم،چون همش فکر میکردم که خیلی خود خواه است،من و خواسته های من اصلا برایش مهم نیست،فقط دوست دارد که وقتی می آید با او هر جایی که او دوست دارد برویم و دیگر بر نگردیم. آخر این هم شد زندگی؟! این همه برو و بیا و بگیر و ببند، در آخر بری و دیگر برنگردی، اینجا بود که یادِ اعتراض مسعود کیمیای در آن سکانس زندان افتادم که همه یک صدا فریاد میزدند،بری دیگه بر نگردی…
اما مگر اینجا زندان بود و آنجا عین آزادی؟
نمیدانم، شاید
به همین دلیل این بار که آمد، گفت: خیلی وقت است با هم تنها نشدیم و درد و دل نکردیم،۲ هفته ای از کار و زندگی و بقیه متعلقاتت دست بکش تا با هم باشیم،
اولش قبول نکردم و دلیل های موجه اوردم که من دفتر و دستکی دارم که ادم ها به من نیاز پیدا میکنند ،من باید کار کنم، من کلی برنامه های عقب افتاده و کارهای نکرده دارم…همین جا بود که دیگر چیزی احساس نکردم و وقتی چشمم را باز کردم دیدم از لرز و بدن درد دراز به دراز افتادم و نه از دفتر و دستکی خبری هست نه از کارهای عقب افتاده و نه از مراجعینی که من باید مشکلاتشان را هموار می کردم.
اینجا من بودم و یه ویروس محترم (جرات فحش دادن به آن بزرگوار را ندارم) که او اجیرش کرده بود. و خودش که بالای سرم منتظر بود تا من چشم وا کنم و کمی یاد خاطرات کنیم.
اول او شروع کرد. که چرا اینقدر بی معرفت هستم و انقدری که او به فکر من است من به فکرش نیستم و حتی چندین بار هم دیدمش و خودم را به کوچه علی چپ زدم و به روی خودم هم نیاوردم.

حتی گفت خیلی وقت ها که از جلوی محل کارت رد شدم و دیدم که چراغ اتاقت روشن است، پیش خودم گفتم بهتر است بروم و یک حالی ازش بپرسم و کمی گپ بزنیم،اما درست همان موقع ماموریت قبض روح خورد و مجبور شدم دل از دیدنت بکنم، اما خدا میداند که لحظه ای از جلو چشمم کنار نمیروی و …
من هم شروع کردم از زمین و زمان و اتفاق های اخیر برایش گفتن و آدم های این زمونه که چنین کردند و چنان که دلش به رحم اید و دست از سر ما بر دارد، در دلم همش میگفتم (ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان)،و دائم فشنگ های کلمات را در خشاب ذهنم پر میکردم تا مجالی برای صحبت نداشته باشد که از جلوی رگبار کلماتم کنار رفت و گفت:برای همین است که میخواهم با خودم ببرمت یه جایی بهتر از اینجا.
گفتم: بهتررر؟
گفت:بلی بهتر
گفتم:آنجا مگر به غیر از قیر و قیف و نهر های مذاب و سیخ داغ و حیواناتی که له له جر دادنمان را دارند
خبر دیگری هم هست؟
گفت:تا به حال این اراجیفی که قطار کردی  به چشم دیدی؟
گفتم:نرفتم که ببینم اما کم نشنیدم.
گفت:آن ها که گفته اند، رفتنه اند؟!
من به افق خیره شده بودم…
همین که داشت زیر لب از شدت خشم از طرز فکر من غرغر میکرد، سیگاری روشن کرد و یک کام سنگین گرفت و گفت: تو از چیزی که هیچ وقت ندیدی اینطور وحشت داری اما از جهنمی که درونش هستی و هر روز با تصور قیر و قیف عذاب میکشی کَکَت هم نمیگززد؟
گفتم:کدوم جهنم؟ کدوم عذاب؟
یه نیش خندی زد و گفت:تو دائم در ترس خود ساخته ای هستی که هیچ منطقی پشتش نیست ،جهنمی بالاتر از این هم مگر هست؟
گفتم: این جز جدایی ناپذیر ما انسان هاست نه فقط من، که از چیزی که تجربش نکردیم بترسیم یا بهتر بگم این جز حافظه تاریخی ماست (DNA) که در اثر مواجهه با تکرار مکررات بوجود اومده.
گفت: پس خوشبختی مواجه و تجربه ی ترسه، یا بهتر بگم یه ورییشن (نوع)جدید درDNA !
فهمیدم که اونم اهل مطالعست.
اینجا بود که حرفی برای گفتن نداشتم،
حقیقت مثل ماتحت خیار برام تلخ بود،
من دائم از چیزی میترسیدم که در ذهن خودم ساخته بودم.نه واقعیتی ترسناک.
گفتم: خب من حاضرم که با ترسم مواجه بشم،کجا باید بریم؟
گفت: بعضی وقتا خیلی زود دیر میشه، مثل الان.
گفتم: دوباره کی میبینمت؟
گفت: اینبار خبر از تو
یه سیب برداشتو رفت….

فهمیدم که اونم اهل مطالعست.
اینجا بود که حرفی برای گفتن نداشتم.
حقیقت مثل ماتحت خیار برام تلخ بود.
من دائم از چیزی میترسیدم که در ذهن خودم ساخته بودم. نه واقعیتی ترسناک.
گفتم: خب من حاضرم که با ترسم مواجه بشم، کجا باید بریم؟
گفت: بعضی وقتا خیلی زود دیر میشه، مثل الان.
گفتم: دوباره کی میبینمت؟

گفت: اینبار خبر از تو
یه سیب برداشتو رفت….